تبليغاتX
غریبه ی تنها

غریبه ی تنها

نازلی نیگارم

ای منيم ايستملی نازلی نگاريم نجه سن؟

               گوزومون نوری اورک صبروقراريم نجه سن؟

  ديزیمین طاقتی سن سن باشوا من دولانيم؟

                 ياده سال سنده منی شأن وقاريم نجه سن؟

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 17:55 توسط elahe |


آمدی جانم به قربانت

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

                                            نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

                                         سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

                                          نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

                                           دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

                                       آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند

                                       درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

                                         بی مونس و تنها چرا ؟

                                         تنها چرا ؟ حالا چرا

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ساعت 19:22 توسط elahe |


دانلووووووووووووووود

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ساعت 12:31 توسط elahe |


وقتی.....

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است،

مثل تنها مردن !

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ساعت 20:2 توسط elahe |


غمگین دیدارم

 

ببین غمگین،

ببین دلتنگ دیدارم...

ببین

خوابم نمی آید،

بیدارم...

نگفتم تا کنون، اما کنون بشنو:

تورا بیش از همه کس دوست میدارم

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ساعت 23:55 توسط elahe |


یکبار فقط

 

چشمان مرا به چشمهایش گره زد
بر زندگیم رنگ غم و خاطره زد
او رفت ولی نه طبق قانون وداع
یکبار فقط به شیشه ی پنجره زد

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ساعت 23:50 توسط elahe |


برای تو می نویسم

برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست...

برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست ...

برای تویی که احسا سم از آن وجود نازنین توست ...

برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...

برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی...

برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی...

برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است...

تویی که سـکوتـت سخت ترین شکنجه من است برای ...

برای تویی که قلبت پـا ک است ...

برای تویی که در عشق ، قـلبت چه بی باک است...

برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی که عـشقت معنای بودنم است...

برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که آرزوهایت آرزویم است

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ساعت 21:22 توسط elahe |


دریا

 

 

به پیش روی من , تا چشم یاری می کند , دریاست !

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست !

درین ساحل که من افتاده ام خاموش .

غمم دریا , دلم تنهاست .

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست !

خروش موج , با من می کند نجوا ,

که : هر کس دل به دریا زد رهایی یافت !

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ...

مرا آن دل که بر دریا زنم , نیست !

ز پا این بند خونین بر کنم نیست ,

امید آنکه جان خسته ام را ,

به آن نادیده ساحل افکنم نیست !

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391 ساعت 22:36 توسط elahe |


+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ساعت 14:57 توسط elahe |


 چو کس با زبان دلم آشنا نیست

چه بهتر که از شکوه خاموش باشم

چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر

که از یاد یاران فراموش باشم

چه امید بندم در این زندگانی

که در نا امیدی سر آمد جوانی

 سرآمد جوانی و ما را نیامد

پیام وفایی از این زندگانی

من چیستم؟

لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب

که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان

در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391 ساعت 13:45 توسط elahe |


عشق خالصانه ی کودکان

هنوز هم خاطره ی آن شب را بخوبی به یاد دارم.بعد از مدتها من وهمسرم تصمیم گرفتیم شام را در رستوران بخوریم وچندساعتی حرف کار و مسائل مالی را نزنیم.من پس ار تولد پسرم زیاد از خانه بیرون نمی رفتم و برای همین احساس افسردگی می کردم،اما آن شب ما3نفر رستوران خلوتی را انتخاب کردیم و برای تغییر روحیه به آنجا رفتیم و همه چیز درآرامش سپری می شد

در رستوران ما تنها خانواده ای بودیم که بچه داشتیم من اریک را روی صندلی مخصوص کودکان نشانده وخودم مشغول صحبت با همسرم بودم.همه غذا می خوردند و حرف میزدند.رستوران فضایی دوستداشتنی داشت.آرام، زیباو ساکت.

اریک ناگهان از خوشحالی جیغ کشید و با زبان کودکانه اش به کسی سلام کرد،برگشتم تا ببینم اریک از دیدن چه کسی اینقدر ذوق کرده بود

اریک هم تند ومحکم دستان کوچک وتپلش را به لبه ی صندلی میزد تا بتواند خودش را به دوستش برساند.چشمهایش از شادی برق می زد وبا آن دهان بی دندانش چنان می خندید گویی بهترین دوستش را دیده است من دورو برم را نگاه کردم تا ببیتم اریک از دیدن چه چیزی تا این حد خوشحال شده است پیرمردی چاق و با لباسهای کثیف پشت سر من ایستاده بود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ساعت 19:10 توسط elahe |


تنها

تنها
غمگین
نشسته با ماه
در خلوت ساکت شبانگاه
اشکی به رخم دوید ناگاه
روی تو شکفت در سرشکم

دیدم که هنوز عاشقم آه

یک لحظه نشد خیالم آزاد از تو

یک روز نگشت خاطرم شاد از تو
دانی که ز عشق تو چه شد حاصل من
یک جان و هزار گونه فریاد از تو

در پی آن نگاه های بلند ،
حسرتی ماند و
آه های بلند!

از بس که غصه تو قصه در گوشم کرد
غمهای زمانه را فراموشم کرد
یک سیـــنه سخن به درگهت آوردم
چشمان سخنگوی تو خاموشم کرد

عشق تو به تار و پود جانم بسته است
بی روی تو درهای جهانم بسته است
از دست تو خواهم که برآرم فریاد
در پیش نگاه تو زبانم بسته است

گفتم دل را به پند درمان کنمش
جان را به کمند سر به فرمان کنمش
این شعله چگونه از دلم سر نکشد
وین شوق چگونه از تو پنهان کنمش

ای چشم ز گریه سرخ خواب از تو گریخت
ای جان به لب آمده از تو گریخت
با غم سر کن که شادی از کوی تو رفت
با شب بنشین که آفتاب از تو گریخت

کجایی ای رفیق نیمه راهم
که من در چاه شبهای سیاهم
نمی بخشد کسی جز غم پناهم
نه تنها از تو نالم کز خدا هم

هزار بوسه به سوی خدا فرستادم
از آنکه دیدن تو قسمت خدایی بود
شب از کرانه دنیای من جدا شده بود
که هر چه بود تو بودی و روشنایی بود

امروز را به باد سپردم
امشب کنار پنجره بیدار مانده ام
دانم که بامداد
امروز دیگری را با خود می آورد
تا من دوباره آن را
بسپارمش به باد

دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین

دلم به ناله در آمد که
ای صبور ملول
درون سینه اینان نه دل
که گِل بوده ست

هیچ و باد است جهان
گفتی و باور کردی
کاش یک روز به اندازه هیچ
غم بیهوده نمی خوردی
کاش یک لحظه به سرمستی باد
شاد و آزاد به سر می بردی

عشق پیروزت کند بر خویشتن
عشق آتش می زند در ما و من
عشق را دریاب و خود را واگذار
تا بیابی جانِ نو، خورشیدوار

روزهایی که بی تو می گذرد
گرچه با یاد توست ثانیه هاش
آرزو باز میکشد فریاد
در کنار تو می گذشت ایکاش

تو را دارم ای گل جهان با من است
تو تا با منی جان جان با من است
چو می تابد از دور پیشانی ات
کران تا کران آسمان با من است

نرسد دست تمنا چون به دامان شما
می توان چشم دلی دوخت به ایوان شما
از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست
نیمه جانی است درین فاصله قربان شما

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390 ساعت 20:55 توسط elahe |


بدون تو نباید زیست!

 

درون دل که پیدا نیست

پر از زندان و زندانیست،

تو را محکوم دل کردم،

نمی دانم دلیلش چیست!

سبب شاید همین باشد،

بدون تو نباید زیست!!

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390 ساعت 23:5 توسط elahe |


شب مهتابی..

بی تو، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهانخانه جانم، گل یاد تو،درخشید

باغ صد خاطره خندید ،

عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم  و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه،محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید:تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن،

آب،آیینه عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا،که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم:حذر از عشق! ندانم

سفر از پیش تو ،هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول،که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر،لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نرمیدم نگسستم

باز گفتم که:تو صیادی و من آهوی دشتم

چون به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

 حذر از عشق ندانم،نتوانم!

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب،ناله تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که اگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم،نرمیدم.

رفت در ظلمت غم،آن شب و شب های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

بی تو،اما،به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390 ساعت 22:27 توسط elahe |


جمله های کوتاه دکتر شریعتی

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است 

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

 اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

 اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است

 وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

 گر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

 

+ نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390 ساعت 20:37 توسط elahe |


نیاز

وقتی که دیگر نبود،

                من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت ،

                من در انتظار آمدنش نشستم.

 

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

                من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد ،

                 من شروع کردم .

وقتی او تمام شد ،

                 من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

مثل تنها زندگی کردن

                        مثل تنها مردن ...

+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390 ساعت 23:1 توسط elahe |


آتش و دریا

 من با عشق آشنا شدم

و چه کسی این چنین آشناشده است؟...                        

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود.

هنگامی لب به زمزمه گشودم،

که مخاطبی نداشتم.

و هنگامی تشنه ی آتش شدم،

که در برابرم دریا بود ودریا ودریا...! 

+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390 ساعت 18:55 توسط elahe |